دیوار بی در

♥دنیای من تویی، دنیا ولی میگن ، زندون مومنه آخه چه جوری از ، خیر تو بگذرم این غیر ممکنه♥

سلام به برو بچ

خوبین چه خبرا بالاخره من اومدم

روزای سختی بود ولی حالا نصفشو سپری کردمدلقک

اینقدر دلم برای جیگولیم تنگیده که نگو. دقیقا یک ماهو 4 روزه همو ندیدیمناراحت

عشق منه اینقدر دوسش دارم که نگو.جیگریییییییییییییییییییییی

 

ولی دمتون گرم که هر وقت اومدین به وب ما به سارا دل داری دادین که ناراحت نباشه. ممنون

حالا بریم سر اصل مطلب و توضیح بدم که چه بلاهایی سرمون اوردننیشخند

سربازی بیشترین سختیش به 5 روزه اول هستش. خیلی سخت می گیرن و چون با یه محیط جدیدم روبرو می شی سخته تا به شرایط جدیدی که تا حالا برات اتفاق نیوفتاده عادت کنی.

سربازی= زندگی در شرایط سخت

روز اول وقتی رسیدم پادگان هوا خوب بود فقط باد سردی شروع به وزیدن گرفتنیشخند

از 4 صبح تا شب هی این ور اون ور می بردن مارو تا کم کم محل اسکانمون مشخص شد.

بدترین چیزش این بود که روی زمین به ما ناهار شام دادن و مثلا برای ناهار تن ماهی بود اونم از چند متری به طرفت پرت می کردن. وقتی می خواستی بگیری چون دستمونم یخ زده بود درد وحشتناکی می گرفت.

بدترین روزم روزه اول بود.همه غریبه بودن تا کم کم دوست شدیم.

بعد دیگه کم کم برنامه روزانه مشخص شد. یه برنامه حجیم

از صبح که 4 بلند می شدیم تا 8 شب یکسره برنامه داشتیم و فقط 8 تا 9 شب در اختیار خودمون بودیم اونم معمولا یه کاری می دادن به ما.

صبح هارو بگو. هر روز صبح باید تخت خوابو آنکادر می کردیم.انکادر نمی دونین چیه؟؟نیشخند

انکادر یعنی باید پتو و چیزای دیگه رو روی تخت چنان مرتب بزاری و از طرفین بکشی تا کوچکترین چروکی نباشه و گرنه تنبیه می شی. همین کار روزی 45 دقیقه وقت می گرفت.

بعد پتوهارو هم باید شونه می زدیو آرم ناجا رو روش می نوشتی.

دیگه این کارا برامون عادت شدو به این شرایط خودمونو وقف دادیم.

از برف بگمنیشخند

توی این چند سال که برف توی شهرمون کم میومد دیگه اینجا از پس برف دیدم خسته شدم.هر روز برف داشتیم و دمای معمولی هم 10 درجه زیر صفر که برای من نسبتا قابل تحمل بود فقط 4 صحب سخت بود که باید با دمپایی توی برفا راه می رفتینیشخند

من حوصله هوای گرمو ندارم اگه هوا سرد نبود طاقتم کمتر می شد.

این قدر برنامه فشرده بود که یه هفته اول اصلا وقت نداشتم به سارا زنگ بزنم. همشم به فکرش بودم که الان ناراحته ولی هیچ کاریش نمی شد کرد.

همیشه برای تلفن زدن باید نیم ساعتی صف می موندم اونم که وقت نبودناراحت

از روز اول هی می گفتن برای عید شما می رین ماموریت توی شهر های خودتون.

همین باعث امیدواری ما می شد.

نزدیک چهارشنبه سوری به ما یاد دادن که چه جوری با باتوم ضربه بزنیم برای جلوگیری از اغتشاشات

همونجا بود که خدا خدا می کردم که ماموریت بهم بخوره که خوردهورا

بعدم ما رو بردن تیر اندازی که گند زدم از 13 تا فقط 2 تا توی خال سیاه زدمنیشخند

بعد هفته اول دیگه دوستای زیادی پیدا کردم و خوش می گذشت.یه فرمانده هم داشتیم  که شده بود سوزه ما برای خنده بازیخنده

حالا ائنایی که این مطلب منو خوندن و سربازی هم نرفتن نترسن. چیزی نیست.

اول من فکر می کردم تحمل این چیزارو ندارم که یه نفر که بیسواده بهت توهین کنه و شخصیتتو خورد می کنه تو نتونی جوابشو بدی

و فقط دندون روی جیگر  باید بزاری

ولی دیدم که صبر منم بالاسنیشخند

ولی اونجا که رفتم دیدم خیلی لیسانسه داریما. دیگه باید رفت فوق

یه کسایی هم لیسانس داشتن آدم تعجب می کرد.مرده دست چپ و راستشو نمی دونست من نمی دونم چه طوری لیسانس گرفتنیشخند

اینم بگم بعد دیگه پرونده سربازیو ببندم.

هر روز ما رژه هم می رفتیم.باید اینقدر پارو محکم می کبوندیم به زمین تا صدای بلندی ایجاد می کرد تا کل پادگان بلرزه.

خدارو شکر گروه ما خوب بود و اول شدیم توی پادگان.

خب دیگه بسه محسن چقدر حرف زدیااااانیشخند

این روزا همش حرف این پادگانو می زنم همه رو خسته کردمخنده

این شعر زیرم تقدیم می کنم به سارای کوچولو موچولوی خودم.

پیشاپیشم عیدتون مبارک سال خوبی در کنار عشقاتون داشته باشد.

 

اخ که چقدر خوبه، قدم زدن با تو
چه خوب و افتابیه، هوای من با تو


تو کافه های شلوغ، گوش دادن به صدات
چه لذتی داره...



تو خلوت کوچه، گرفتن دستات،
چه لذتی داره...


اخ که چه دلگیره هوای من بی تو،
چقدر نفسگیره، قدم زدن بی تو

 


_________________

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط ♥یک قلب مظلوم♥ نظرات () |

Design By : Night Melody